تبليغاتX

page rank google پيج رانك گوگل اين وب

و حرف ها همه ایهام اند....
و حرف ها همه ایهام اند....

وقتی فکرت کنار میره،ایهام جلو میاد.



من سهم قرن شما نبودم!!

پس بدهید سلامم را!


...


و خداوند ، روز ششم ، آدم را آفرید ! پس ، من را ، کی آفرید ؟!
 
 
 
 
من

هجده سال ،

بعیدم !

همین !

کوتاه آمدم

کوتاه نوشتم

کاش...

کوتاه بروم!

شمعم ... فوت !


پ.ن 1: تولدم ، شش دی ، مصادف با عاشورای حسینی شد ، این شد ، که این شد ! (تسلیت به همه)
پ.ن 2:دوست نداشتم برای این پست کسی رو دعوت کنم ، باید ببخشید همه ...
نوشته شده در سه شنبه یکم دی 1388ساعت 22:11 توسط گندم| |

آمدم...


سه کوتاه و یک بلند:



شعر اول:زلزله!


فهمیدم:


گُسلِ بغض هایت:


چانه ات!



شعر دوم:دلیل!


واژه ها محاصره ات کرده اند!


روزنامه وار 


می خندی!



شعر سوم:غافل!


شب روشن است،


وقتی در تاریکی باشی!



شعر چهارم:گذشت


دریا بودی


آغوشت زمین گیرم کرد،


ساحل شدم


غرق در تفکر صدف هایت


هر روز


روی لب های گرمم


نبضِ سردِ کف کردنت را شمردم،


تا سیاهیِ شب هایت


در آرامشِ لمسِ امواجت 


صبح شد؛


تا افق دوباره


زودتر از من


دستت را 


به گرمای سردِ نفس هایش


بکشاند!



و کاریکلماتور:


جایت را سفت کن؛وقتی بر یادش نشسته ای!



اختصاص نوشت:


از پشت عینک زیبا تر است:


دنیایی که "چپ" و "راستش" را


امتداد یک خط


قطع می کند!



پی نوشت:این روزها واقعاً به دعاتون نیاز دارم...


(کسی منتظر بارش باران رحمت؛دیگر من را نمی شناسد!)


دعا کنید برای کسی که ذهنش داره از خودش خالی می شه...


این روزها سخته...


دعا کنید خدا سلامتی رو به بدنش برگردونه...


مادرم...

تولدت مبارک...

این روزها که من خودم نبودم،تو مثل همیشه خودت بودی...

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 20:23 توسط گندم| |



سوغات نوشت : باریدی ، باریدی ، باریدی ... من نوشتم !




شعر اول : عشق !

 

... یعنی آتش،

 

وقتی خورشید 

 

به هیزمِ ترِ زمین

 

لبخند زد ! 


 

شعر دوم : وصف

 

شرم ، روی پیشانی

 

هوای داخل بدنت 

 

گرم است !

 

حرفت بیرون ،

 

یخ زده !


 

شعر سوم : جهت ..

 

نیمه ی خیس ابر:

 

باد ، رو به غروب نشسته !


 

 

شعر چهارم : صلح !

 

حکایت رنگین کمان ؟!

 

وقتی ابرها در جدال اند !


 

شعر پنجم : کثرت !

 

پنجره ی خیس :

 

شُهرت باران !


 

پی نوشت : منتظر نقد و نظرات ارزشمندتون هستم ... خیلی !


در ادامه ی مطلب عکس های آلبالوی عمه(آقا محمد خان!)


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت 17:25 توسط گندم| |

باور نوشت:عشق را باور کن !


عشق را با همه ی خوب و بدش 


                                       باورکن . 

باور عشق ، همیشه زیباست.




شعر اول:نور!

نوسان پلک هایم:

دستم به دست آفتاب!


شعر دوم:به سلامتی...

خشک و خالی...

به سلامتی جای پایت

بر ساحل!


شعر سوم:مفهوم!

از آن شب...

نه!معنی نمی دهد؛

...اذان روز!


شعر چهارم:زمان

خلاف جهت ساعت دویدن

یعنی به تو رسیدن...!


و یک کاریکلماتور:

وقتی ساعت خوابید...بخت من بیدار شد!

آخر نوشت:ممنونم از همه ی کسانی که وقت میذارند و اینجا

میان...واقعن به نقد و نظراتتون نیاز دارم و خواهشم اینه که

شعر هام رو نقد کنید ؛ نقد شما واقعن به من کمک می کنه

و با همه ی گرفتاری هام حاضرم همچنان وبلاگم رو آپ کنم و

منتظر نقد های شما باشم . باز هم ممنون... .

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 14:56 توسط گندم| |

اول نوشت:سه خط می نویسم،
چهار خط قربان صدقه ات می روم و ...
باز همان حکایت همیشگی:شاعر...معشوقت گم شده!

شعر اول:بغض


مشت می شوی روی زمین


باید کسی فریادت بزند


بر آسمان!



شعر دوم:فاصله


سه لایه:


دست من


...


دست تو!



شعر سوم:عاشق


آنان که تو را ندیده اند


پریشانی مرا


دیده اند!



شعر چهارم:دست هات!


بالا رفتی


بیا پایین،


دست های تو را


قصه ها بلد شده اند!


آخر نوشت:آری،آغاز دوست داشتن است/گرچه پایان راه ناپیداست/من به پایان دگر نیندیشم/که همین دوست داشتن زیباست...
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 23:7 توسط گندم| |

شعر اول:رویا

و طعم گیلاس

وقتی؛

چشمانت روی لب هایم خوابید!


شعر دوم:پشیمان

پشت گوشم را هم حتّی

نگاه کردم،

برگرد!

پشت گوش افتاده ای!


شعر سوم:قانع!

اصلن بیا

اتّفاق های قریب به اتّفاق را

بشماریم!


شعر چهارم:اعتصموا...!

کنگره ، کنگره....

رشته ، رشته مُحکم می شوند

ریسمان هایی

که به تو می رسیدند؛

وقتی

میان اذانت

الله اکبر ها

تکرار می شوند!


نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 22:6 توسط گندم| |