تبليغاتX
چه حس خوبیه... !

چه حس خوبیه... !

اگر عشق عشق باشد ، زمان حرف احمقانه ای است!

...

 

 

 

تعطیل

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم تیر 1390ساعت 13:51  توسط گنــدم 

ای کااااش!!

 

  

از خنده ی بی خیال هر دمبیلش

از هند و هوا و قصه های فیلش 

باید که بدم بیاید اما ای کاش...

از عشق نبود قال او و قیلش!

 

 

 

قرار نیست که هر چه بوده بر گردد

و یا نگاه کسی خیره تر به در گردد

نمی روی که بیایی!سفر سلامت عشق!

خدا کند شب بی تو فقط سحر گردد

 

 

بنگر چه عمیق قلب من می شکند...

با غلغله، جیغ قلب من می شکند

گفتی بنشین گریه کن راحت شو

با هق هق و هیق قلب من می شکند!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم خرداد 1390ساعت 0:30  توسط گنــدم  | 

سخت است این که دل بکنم از تو،از خودم/از این نفس کشیدن اجباری...از گناه!

 

زنانه گی ام تقدیم به یک مرد... که دوستش دارم!!:

 

 

دخترک، دختری که ماهی بود

دختر فصل های بارانی

دختر بوسه های زودهنگام

وسطِ استکانِ مهمانی!

 

ناخنش می شکست با یک بغض

بر جگر می گذاشت دندان را!

ساده لوح بوده یا نبوده چه فرق؟!

مرد او "ترک گفته میدان را"!

 

با دو تا چشم هم قدم شده است

بوی اسپند روی "لب"خندش!

باز کرده دوباره عشقش را

لا به لای غروب پرونده ش!

 

پشت این حرف ها چه می بینی؟

حس بکن پا به پای لبخندی!

حس بکن گریه می چکد اما...

متهم به صدای لبخندی!

 

زنِ ساده، زنِ همیشه ی من

زنِ اشک های پشت در، مانده!

زنِ مردی که دوست می داری ش

زنِ فرزند و.... "مادر"ِ خوانده!

 

تو که یک دل پر از صفا داری *

تو که مَردی؛ بدون یک اندام!!

چادرت را بپیچ بر عشقت!

چادرت را بپیچ بر فردام!!

 

* : ای زن که دلی پر از صفا داری/از مرد وفا مجو، مجو هرگز/او معنی عشق را نمی داند/راز دل خود به او مگو هرگز!! ( فروغ فرخزاد )

** : فقط به خاطر مضمون جدیدش تجربه ی خیلی خیلی خوبی بود...!

*** : راهی نیست بین لبخند و اشک!... تفاوتش فقط تویی که خیالت راحت می شود و ناراحت...!!

**** : با من غریبگی نکن/با من که درگیر توأم/چشماتو از من بر ندار/من مات تصویر توأم!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1390ساعت 20:19  توسط گنــدم  | 

دنیای این روزای من هم قد تن پوشم شده/انگار دورم از تو که دنیا فراموشم شده!



دلم اندازه ی خدا برات تنگه...!

راستی... کی می دونه خدا چه قدریه؟! جز من و تویی که " لحظه ی بی اعتبار وحدت "*
رو عاشقانه در هم گریه کردیم!!


* : در یکدیگر گریسته بودیم/در یکدیگر تمام لحظه ی بی اعتبار وحدت را/دیوانه وار زیسته بودیم!! (فروغ فرخزاد - تولدی دیگر)


+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1390ساعت 0:58  توسط گنــدم 

اینا همه حس های خوبیه!


سلام....

سال نو مبارک...

با اومدن سال جدید همه چیز اینجا عوض شد...

به امید اینکه همه ی حس ها... حس های خوبی باشند...

لطف کنند دوستان نام لینک من رو تغییر بدن به اسم جدید وبلاگم... "چه حس خوبیه" (قبلا شم تشکر!)

قرار نیست موضوع وبلاگم و نوشته ها تغییر کنه... همونایی که بود... به خوب یا بدی اش!(به قول الهه "هر چه هستم به خوب یا بدی ام"!!) فقط چون حس نوشتن نیست می خوام خودمو گول بزنم شاید حس ش بیاد...! حس خوبش بیاد... چون همیشه اینجا حس های خوب بوده... و خواهد بود...


***

و اما متحول شدن سال... متحول شدن من:



سالی که گذشت سال قشنگی بود... با یه عالمه حس خوب...

سعی می کنم ماه به ماه جلو برم و همه ی حس هام رو مرور کنم... حس می کنم حس جالبیه حس کردن احساس دیگران... حس کنجکاوی خودمم تحریک می شه!!

فروردین:

    بزرگ شدن...! تنها چیزی که می تونم مطمئن بگم اینه که هیچ وقت فکر نمی کردم شرایط بتونه این قدر سریع تر از ماه و سال و روز و.... ثانیه آدم رو بزرگ کنه... درک درد دیگران... درک سختی ها... به خاطر کسی که عاشقشی..! به خاطر سالم شدن یه قلب... احتیاط... احتیاط برای بازسازی جسم... تصور اینکه یه فشفشه ساکت بشینه سر جاش و آتیش نسوزونه... تا شرایط آروم بشه!!! 

اردیبهشت:

    اردیبهشت من... پر از اراده بود! واسه رسیدن به اون چیزی که می خوام... برای چیز محالی که به نظرم می تونست محال نباشه... هی بخون بخون بخون... تا قبولی!! همیشه آدم ها واسه رسیدن به خواستنی هاشون این قدر سختی می کشن؟! خواستنی ها انقدر مهم می شه که حتی وروجک ترین آدم ها هم قید همه ی شیطنت ها رو می زنه و بکوب می شینه پای درسش و با اراده پیش می ره... واسه خاطر عشقش... واسه خاطر ادبیات... و آینده ای که دوست داره خودش رقمش بزنه!

خرداد:

    فقط یه خاطره ی خوشگل از این ماه یادمه... بعد از ماه ها عزیزترینم رو دیدم.. سالم و سر پا! چه نمایشگاه کتابی بود... یادته مها؟!! چه قدر جذاب بودن کتاب ها! و دست من که قول دادی به بابام تو دستت قفل باشه! نکنه گم بشم؟! تو ازدحام عشققققق! یادمه تو این ماه یه روز با استاد عالی پیام و چند تا دوست ها رفتیم پارک ملت... (توجه داشته باشید که من کنکوری ام!!!و توی حساس ترین شرایط رفتم تهران...!) بچه ها منو مسخره می کردن که کنکوری ام و اونجام!! منم می گفتم سال دیگه من دانشجوی تهرانم... استاد عالی پیام هم به شوخی گفتند: "کدوم خوابگاه؟ طبقه چند؟ کدوم اتاق؟!!!" و چه قدر دنباله ی این بحث رو گرفتیم و خندیدیم و عجب دست پختی داره الهه ملک محمدی!!

تیر :

   ماه کنکور... وسط مسابقات جام جهانی فوتبال... مامان نذاشت شب قبل روز کنکور فوتبال ببینم و به زور من رو به اتاقم هدایت کرد!! آرزوی دیدن اون مسابقه به دلم موند! چون دیروقت بود باید می خوابیدم تا صبح خواب نمونم... اما فوتبال چی می شد؟! یادمه سر جلسه که رفتم دیدم صندلی من کنار دو تا مکان مهمه...1-سرویس بهداشتی 2- آب خوری!! و هیچ وقت صدای در دستشویی از گوشم بیرون نمی ره... یه صدای گوشنواز که هر بار در باز و بسته می شد من رو یاد آهنگ زیبای "سوسن خانوم" می انداخت! و من با همه ی این بدبختی ها دوست شده بودم... سه ردیف عقب تر از من غر غرشون هوا می رفت با صدای در و رفت و آمد و ... اما من.. همچنان قوی به این فکر می کردم که چه قد این صداها رو دوست دارم... چه قد پاشنه ی کفش اون خانم مراقبه رو دوست داشتم... با تمام ظرافتش... با تمام تق و توق هاش! (حانی اینا همه تجربه اس! دل بده به حرفام!) یادمه همون اول که نشستم رو صندلی م به اولین مراقبی که یه آقایی بود گفتم: "آقا معذرت می خوام.." -"بفرمایید؟!" من"ببخشید فوتبال دیشب چند چند شد؟" (معنای گره خوردن ابروها در هم!!)-"بشین تا بعد جلسه بهت بگم!!!"!!!!!!!!

مرداد :

    نفس راحت... بعد از کنکور... هرچند اصلا راضی نبودم و به نظر خودم اصلا خوب به سوالات جواب نداده بودم!انتظار برای اومدن نتایج و اینکه مطمئن بودم رتبه ام خیلی افتضاحه و حتی به دانشگاه آزاد هم به طور جدی فکر می کردم!!(توهین نباشه.... دانشگاه آزاد خیلی هم خوبه... کلی هم آزاده!!).شروع چهارپاره.... یه تجربه ی تازه که خیلی هم دوستش دارم...

شهریور :

    دوستش دارم... دوستش دارم... دوستش دارم... پر از اتفاق... نتایج کنکور هرچند به نظرم زیاد راضی کننده نبود اما برای من کاملا راضی کننده بود... چه فرقی می کنه این دانشگاه نشد اون دانشگاه... اما... رفتم دانشگاه...! رفتم تهران... شهری که کلی نقشه برام داشت! و می دونستم که از داشتن من درون خودش به خودش می باله... و همه ی دنیا رو با من عوض نمی کنه!! و شد آنچه می باید می شد!! زبان و ادبیات فارسی دانشگاه الزهرا تهران... کلی از دانشگاهم راضی ام.... واقعا از قوانین ش و همه ی آدم هاش خوشم میاد... من عاشق نگهبان هاشم... عاشق مدیر حراست... (که کلی لُپ داره) کلی من رو از رو کلاه فرانسوی م شناسایی می کنه! کلی هر بار به خاطر خرید هام تبریک می گه!! من عاشق سرمای دانشگاهمونم که مطمئنم بخشی از قطبه... و موقع تقسیم شدن کره زمین تو تهران ما جا مونده... عاشق آدم برفی هاشم...!

مهر :

    مهر.... کلی عشق... اولین شب رویایی! اولین روزهای تنهایی... دلتنگی... مزه ی آغوش مامان توی خواب...! یه فاصله که از بین نمی ره و تنها نقشش رو از یه زندگی به یه زندگی دیگه می کشه... آشنایی بیشتر... آشنایی با رموز پیچیده ی یه آدم از نزدیک... دلبستگی بیشتر... عشق بیشتر... عشق! و در نهایت آشنایی با بچه های دانشکده... که از بین همه ی بد ها چند تا خوب هست که به همه ی بدی ها می ارزه... آشنایی با شیدا... درد شیدا... تلاش برای بهبودی ش...!

آبان :

    راستی چی شد؟!!.... بعد می بینی انقدر دوستش داری که... نگران خودتی!

آذر :

   یه نفر بدجوری درد می کشه... یه نفر که خیلی لج بازه... هرچند خودش منکر این لج بازیه... کلی باهاش می حرفم... هرچند خودش می گه کمه...! اما می ترسم از وابستگی... چون می دونم رنجی که همین الآن می کشه هم از وابستگیه... اما خب... گاهی اوقات حرفای محمد میاد تو ذهنم... "آدم نباید به خاطر چیزی که هنوز اتفاق نیفتاده چیزی که داره رو هم از دست بده..." پس راه رو برای شیدا باز می ذارم... فعلا مهم سلامتی شه...!

دی :

    به دنیا میام... همون اولش! ششم! اما فرداش تولد می گیرم! حتی حاضرم واقعا هم فرداش به دنیا بیام! اگه تو اینو ازم بخوای... حاضرم اصلا به دنیا نیام... اما نمی تونم دردی از دردهای شناسنامه ام رو دوا کنم! هرچند شناسنامه ی هر آدم قلبشه.... قلبی که می تپه برای عشق... نمی تونم بگم برای چیز دیگه ای می تپه... چون تپیدن برای عشق از هر حسی بهتره... عوضش نمی کنم... اما... ای کاش... من زودتر می اومدم... یا تو دیرتر... تقصیر کسی نیست! همیشه دنیا اون جوری پیش می ره که خودش می خواد... خیلی شبیه منه... خودش سرنوشت خودش رو می سازه... همین لحظات برای من دنیا دنیا ارزش داره... همه ی بچگی هام ارزش داره... بزرگی های تو هم ارزش داره... تو بزرگ تر می شی... منم بزرگ تر... هر بار که تولدم می شه خوشحالم که یه سال بهت نزدیک تر می شم اما انگار این قانون واسه تو هم هست... تو ثابت نمی مونی که من بهت برسم... تو هم جلو می ری... حاضرم همین قدر بچه بمونم... به شرط اینکه تو هم همین قدر بزرگ تر بمونی... هیچ ثانیه ای جلو نره... بایسته برای ما... بایسته!

بهمن :

    شیدا به سلامت عملش انجام می شه... خوشحالم... از اینکه حس نگرانی و اضطراب نداره خوشحالم... از اینکه مطمئنه دیگه نفس هاش مال خودشه... دست خودشه... خوشحالم... از خوشحالی م تعجب می کنم! گاهی خودمو سرزنش می کنم که این قدر دلسوزی و محبت هم خوب نیست... اما بعد تندی خودمو دعوا می کنم که این چه حرفیه... از حس خوب دیگران باید هزار بار احساس خوب داشت...! پس حس خوبیه...!

اسفند :

    نگران خودم... خودت... می رم سال رو نو کنم و برگردم... تو هم دور خودتو شلوغ می کنی که مثلا وقت واسه دلتنگی نداشته باشی... منم تو دلم به فکر قشنگت می خندم! و می دونم که چه روزهای دلتنگ ناکی پیش روت و پیش رومه! بابابزرگ سکته می کنه.... دقیقا روزی که من برگشتم اصفهان... وقتی مامان رو تو ترمینال می بینم نگرانی همه وجودمو می گیره... چی شده که این قدر چشماش اشک آلوده؟! بابابزرگ مهربونم سکته کرده... دنیای مهربونی هاش پیش روم تکرار می شه... بار ها و بار ها... یه هفته سی سی یو... مامان رو می برم تهران... تا دلش آروم بشه... شب ها خواب نداره.... خودم هم دست کمی از اون ندارم... درد دلتنگی یه طرف... حالا بابابزرگ....

  خدا رو شکر بابابزرگ به سلامت برگشت خونه... و ما همه دور هم سال رو تحویل می کنیم... تو هم هستی... تله پاتی!!



بخوانید حس های خوب تر تر را :


عیدیی به بزرگی وبلاگستان- کلاغ

وطنت را ببخش کودک من...!- الهه ملک محمدی

چراغ بیاور- محمد باباصفری

اغلب وقتی میخندم ، گریه می کنم- سهیل شفیعی

شاعرانه زندگی کردن کمه- یاسر قنبرلو

خشک و تر با همند و می سوزند- باز هم سهیل شفیعی


+ نوشته شده در  شنبه ششم فروردین 1390ساعت 17:33  توسط گنــدم  | 

پارادوکس!!



   
از خوشبختی ام عکس بگیرید:

  چه پارسالی بود... امروز!! اگه قرار نبود معجزه بشه... اگه خدا من رو دوست نداشت... اون همه سیب از بهشتش تو دامنم نمی ریخت... به خاطر این بهشت پای خدا رو می بوسم... پای خدا رو می بوسم و هر لحظه و هر لحظه به درگاهش سجده ی شکر میارم... برای همه ی خواستنی هام... برای همه ی داشتنی هام...!
 
  چه خدای قشنگی دارم من... دقیقا توی همین لحظه چه قدر خوشگله....!

***

"من" غرق در آغوشت می شم، اون وقت "دنیا" رو آب می بره!!!






چه ظلم قشنگی: سرنوشتت رو بیشتر از خودت دوست دارم!

(حالا به سرنوشتم هم... حسودی؟!!)


+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اسفند 1389ساعت 2:10  توسط گنــدم  |